تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
در روزگار گذشته، چند شكارچی برای آنكه جانوران را شكار كنند، چاهی ژرف
كنده بودند. از شانس بد، یك ببر، یك بوزینه و یك مار در آن چاه افتادند.
ناگهان مرد زرگری هم به آن چاه، سرنگون شد. چون هركدام از جانوران در
اندیشه‌ی چاره‌ای برای آزادی خود بودند، به آزار مرد زرگر نپرداختند و با
او كاری نداشتند. چند روزی همه‌ی آن‌ها در چاه بودند، تا اینكه، مرد
جهانگردی از نزدیك آن چاه گذشت و آن‌ها را گرفتار دید.

بقیه در ادامه مطلب
جهانگرد با خود گفت،
بهتر است كه این مرد را از این بدبختی رهایی بخشم تا با این كار برای پس
از مرگ‌خود، توشه‌ای فراهم آورده‌باشم. پس رسنی(:طنابی) را كه با خود داشت
در چاه انداخت.

نخست بوزینه آن را گرفت و خود را به بالا كشید. بار دوم مار و بار سوم، ببر
از آن بالا آمدند. چون از آن چاه، رهایی یافتند، به مرد جهانگرد گفتند: تو
بر ما نیكی و بخشش بسیار بزرگی كرده‌ای، اما اكنون نمی‌توانیم پاسخ درخور و
شایسته‌ای به شما بدهیم. پس هركدام نشانی خود را به جهانگرد گفتند. بوزینه
گفت: خانه‌ی من در كوهی است كه دامنه‌ی آن به شهر پیوسته است. ببر گفت: در
نزدیك شهر بیشه‌ای است، من آن‌جا زندگی می كنم. مار گفت: من در دیوارهای
كاخ آن شهر زندگی می‌كنم.


پس از مرد جهانگرد خواستند تا هرگاه كه
توانست سری به آن‌ها بزند تا به پاس نیكی‌ای كه به آن‌ها كرده است، پاسخی
شایسته به وی بدهند. همچنین آن‌ها از جهانگرد خواستند تا مرد زرگر را از
چاه بیرون نیاورد، زیرا او نامردی است كه پاداش نیكی را به بدی می‌داند و
انسانی بدگوهر و بی‌وفا است. جهانگرد پند آن‌ها را نشنید و بازرگان را
بیرون آورد. زرگر از جهانگرد سپاسگزاری كرد و از او خواست تا هرگاه كاری
برایش پیش‌آید، آگاهش سازد، پس هركدام به راهی‌رفتند.

پس از گذشت روزگاری دراز، مرد جهانگرد باری دیگر از آن شهر گذر كرد. در بین
راه بوزینه او را دید، پس دُم خود را با فروتنی هرچه بیشتر و به نشان
دوستی، برای جهانگرد جنبانید. پس با خود میوه‌ی بسیاری باخود برای جهانگرد
آورد. مرد هر اندازه كه می‌خواست از آن برداشت و راهی شد.


در بین راه ببر او را دید و خود را به
وی رساند، مرد از ببر ترسید و خواست كه بگریزد. ببر به او گفت: نترس كه ما
هنوز نیكی شما را به یاد داریم. ببر از مرد خواست تا كمی آن جا درنگ كند،
تا او به جایی برود و زود باز گردد. پس ببر به باغی رفت و دختر امیر شهر را
بكشت و پیراهن آن را برای جهانگرد آورد و به او داد. پس مرد جهانگرد از
ببر به شوند(:سبب) آن پیش‌كش سپاسگزاری كرد و راهی شهر شد. چون به شهر
رسید، با خود گفت؛ بهتر است این پیراهن را برای فروش به نزد مرد زرگر ببرم.
پس در شهر مرد زرگر را پیداكرد و پیراهن را به او نشان داد. مرد زرگر با
دیدن پیراهن آن را شناخت و بی‌درنگ، پیش‌كار خود را به نزد امیر فرستاد تا
او را از این كار آگاه كند. دیری نپایید كه سربازان امیر به خانه‌ی زرگر
آمدند و مرد جهانگرد را گرفتند. امیر دستور داد تا او را به‌خواری در شهر
بگردانند و فردا نیز به دار بیاویزند. در این هنگام مار آن جهانگرد را دید و
نزد او رفت. چون داستان را شنید، بسیار اندوهگین شد و به مرد جهانگرد گفت:
مگر به تو نگفتیم كه او را بیرون نیاور كه انسان بدی است؟ اما اندوهگین
مباش كه من چاره‌ی این گرفتاری را به تو نشان خواهم داد. مار گفت: من چند
روز پیش، پسر امیر را نیش زده‌ام، به گونه‌ای كه همه‌ی شهر در درمان آن
ناتوان هستند. اما درمان این گیاه است كه آن را به تو می‌دهم. پس اگر برای
چاره به پیش تو آمدند، آن را به پسر امیر بده تا بخورد و درمان شود.

پس مار از بالای كاخ فریاد زد كه درمان مار گزیده نزد آن جهانگردی است كه
در زندان است. امیر دستور داد تا آن جهانگرد را بیاورند. جهانگرد نخست از
آن‌چه بر سرش گذشته بود برای امیر سخن گفت، سپس به درمان مارگزیده پرداخت.
پس امیر با شنیدن داستان جهانگرد و نیز دیدن درمان فرزندش، دستور داد تا
جهانگرد را آزاد كنند و به جای او مرد زرگر را بردار كشند.



طبقه بندی: داستان،
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 05:00 ق.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar