تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
در ۱۸ ژوئن به تماشای مسابقه ی بیسبال
برادر کوچک ترم رفتم.من همیشه این کار را می کردم


بقیه در ادامه مطلب
در آن زمان کوری ۱۲ ساله
بود و دو سال بود که بیسبال بازی می کرد.وقتی دیدم او خودش را گرم می کند
تا توپ بعدی را بزند،تصمیم گرفتم کمی نصیحتش کنم.اما وقتی نزدیکش شدم،فقط
به او گفتم:«دوستت دارم.»
او در پاسخ گفت:«منظورت این است که می خواهی باز هم امتیاز بگیرم؟»
لبخند زنان گفتم:«تمام سعی ات را بکن.»
وقتی وارد زمین شد،حال و هوای خاصی
داشتم.او می دانست که چه می خواهد.چرخید و با چوب مخصوصش ضربه ی خوبی به
توپ زد.او این کار را با چنان غروری انجام داد که چشمانش برق می زد و صورتش
سرخ شده بود.
اما آنچهاز همه مرا تحت تأثیر قرار
داد،وقتی بود که از زمین مسابقه بیرون می رفت.با بزرگ ترین لبخندی که
تاکنون دیده ام به من نگاه کرد و گفت:«من هم دوستت دارم.»
به خاطر نمی آورم که در آن بازی تیم او برد یا نه.در آن روز زیبای تابستانی در ماه ژوئن این موضوع اهمیتی نداشت.
تری وندرمارک



طبقه بندی: داستان،
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar