تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
تصمیم گرفته بودم اون روز بعد از مدرسه برم جلو
مدرسه شون تا ببینمش آخه یک روز بود که ندیده بودمش دلم براش خیلی تنگ شده بود.
زنگ خونه که خورد رفتم و حدود نیم ساعتی معطل شدم تا تعطیل کرد. وقتی از در مدرسه
اومد بیرون فقط دلم میخواست بدوم و محکم بگیرمش تو بغلم و بوسش کنم اما خب نمیشد
دیگه؛ تا خونمون قدم زدیم، حرف زدیم و کلی خندیدیم.

بقیه در ادامه مطلب
آخ که چقدر دوسش داشتم؛ اصلا
دوست نداشتم برسیم خونه،خوبیش این بود که شقایق همسایمون بود. لحظه ای که خواست
بره گفتم:شقایق تورو خدا مواظب خودت باش و زود هم بهم زنگ بزن که دلتنگ نشم اونم یه
چشم خوشگل گفت و رفت و دل منو با خودش برد. دوست نداشتم بره،ولی گفتم اشکال نداره
بهم زنگ میزنه. ساعت یک رسیدم خونه و منتظر موندم که زنگ بزنه. ساعت2شد، نزد،3 شد،
نزد،4 شد،نزد، 5 ..... شب شد بازم نزد دیگه داشتم روانی میشدم نمیتونستم بهش زنگ
بزنم میترسیدم کس دیگه ای جواب بده. ساعت 30/11 شب بود داشتم زار زار گریه میکردم
که زنگ زد. سریع گوشی رو برداشتم :
_ کجایی شقایق؟دیوونم کردی بخدا چرا الا ن زنگ
میزنی؟؟

_ سلا عزیزم تورو خدا گریه نکن بخدا تا الان
مهمون داشتیم.

_ خب به من میگفتی که جون به لب نشم حالا بلند
شو بیا بیرون که همدیگه رو ببینیم

_ آخه الان؟ این موقع شب؟

_ شقایق دلم برات تنگ شده بیا دیگه میتونی که!

_ باشه اومدم

رفتم دم در همونجا بود نشستیم و حرف زدیم اما یه
چیزی گفت که اعصابم به هم ریخت گفت:

_ فردا دارم میرم بم عروسی خالمه

_ وااااااای نه شقایق تو نباید بری

_ بخدا منم دوست ندارم برم ولی مجبورم همه دارن
میرن تو خونه تنهام

_ اما من که...... کی برمیگردی؟؟

_ فردا 3 دی میرم 5 دی برمیگردم

_ پس قول بده مواظب خودت باشی و.....

حدود یک ساعت باهم حرف زدیم و بعد با کلی
ناراحتی و غصه باهاش خداحافظی کردم. فردای
اون شب رفت و دل منم با خودش برد.

خیلی عصبی و ناراحت بودم . اون دو روز قدر در
سال برام گذشت .

5 دی بود..... صبح خیلی خوشحال و سر حال بلند
شدم، لباس پوشیدم، عطر زدم وموهامو ژل زدم . اصلا هیچی ناراحتم نمیکرد حتی صدای
بلند رادیوی بابا که گوش آدمو کر می کرد. جلوی آینه داشتم لباس گرممو تنم میکردم و
لبخند زنان زیر لب یه شعر عاشقانه میخواندم که ناگهان از رادیو چیزی شنیدم که آن
لبخند را برای همیشه از روی لب هایم محو کرد :

بم ویران شد.....



میگن تا شقایق هست زندگی باید کرد

اما کسی نگفت اگر شقایق رفت

چه باید کرد......؟؟؟



طبقه بندی: داستان،
[ سه شنبه 22 فروردین 1391 ] [ 05:00 ق.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar