تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
در یک دهکده دورافتاده، کشاورز فقیری به اسم «فلمینگ» زندگی می‌کرد. فلمینگ روزی در اطراف زمینی که بر روی آن کشت و زرع می‌کرد صدای فریاد و طلب کمکی شنید. کشاورز فقیر به دنبال صدا رفت و دید پسر بچه‌ای در یک باتلاق گیر افتاده و در حال غرق شدن است. فلمینگ تا کمر به داخل باتلاق رفت و در حالی که جان خود را به خطر انداخته بود، پسرک را نجات داد. صبح روز بعد مردی با یک کالسکه اعیانی به سراغ فلمینگ رفت. مرد بسیار ثروتمند و با شخصیت به نظر می‌رسید. او به فلمینگ گفت من پدر همان پسری هستم که تو دیروز او را نجات دادی و اکنون می‌خواهم این لطف تو را جبران کنم. فلمینگ گفت که اصلاً نیازی به جبران نیست و من برای کار خود پول نمی‌خواهم. ناگهان مرد نگاهش به پسر کوچک فلمینگ افتاد و خطاب به او گفت: اسمت چیست؟ کودک به آرامی جواب داد الکساندر.

بقیه در ادامه مطلب
مرد به فلمینگ گفت: اجازه بده من برای جبران کار تو، پسرت را به شهر ببرم و بهترین امکانات آموزشی را برای او فراهم کنم. فلمینگ قبول کرد و الکساندر راهی شهر شد و پس از سالها از دانشگاه پزشکی «سنت‌ماری» فارغ‌التحصیل شد. الکساندر پس از پایان تحصیلات به پژوهش‌های خود ادامه داد و دست آخر موفق شد داروی بسیار حیاتی «پنی‌سیلین» را کشف کند. پس از چند سال پسر مرد پولدار دچار یک ذات‌الریه شدید شد و در حالی که پزشکان از او قطع امید کرده بودند، الکساندر با استفاده از پنی‌سیلین او را درمان کرد. مرد ثروتمند همان لرد راندولف چرچیل بود و پسر او وینستون چرچیل. خوبی در دنیا فراموش نمی‌شود و همواره در چرخه‌ای قرار می‌گیرد که تمامی طرف‌ها را در بر‏می‌گیرد.‏


طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 01:49 ب.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar