تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
دریک دهکدة قدیمی و دورافتاده که در انبوه جنگل‌های اطراف مستور شده بود، خانوادهای زندگی می‌کرد که ساكنان آن علاقة خاصی به حیوانات داشتند. آنها هر روز مقداری از غذای خود را به جنگل می‌بردند و آن را برای حیوانات می‌گذاشتند. روزی مرد خانه با خود اندیشید که چرا در این دهکده و جنگل حتی یک الاغ هم وجود ندارد. او به شهر رفت و الاغی خرید و در جنگل رها كرد.

روزی یک پلنگ که در آن جنگل زندگی می‌کرد الاغ را دید که در حال خوردن علف بود. پلنگ که تا به حال هیچ الاغی ندیده بود، بسیار کنجکاو شد که ببیند او چه جور حیوانی است، با ترس و لرز نزدیک الاغ شد. الاغ سر خود را بلند کرد و با دیدن پلنگ ناگهان با صدای بسیار بلندی عرعر کرد. پلنگ که از صدای عجیب و غریب الاغ به شدت ترسیده بود، پا به فرار گذاشت و در میان علف های جنگل پناه گرفت.
فردای آن روز، پلنگ باز هم نتوانست بر حس کنجکاوی خود غلبه کند. آرام آرام نزدیک الاغ شد. الاغ که فکر می‌کرد پلنگ از او می‌ترسد این بار با خود تصمیم گرفت، ضرب شصتی جانانه به پلنگ نشان دهد. الاغ پشت خود را به پلنگ کرد و ناگهان جفتکی جانانه نثار او کرد. پلنگ به علت چابک بودنش بلافاصله جاخالی داد و اندکی دورتر از الاغ به زمین نشست. پلنگ با خود فکر كرد که الاغ همه زورش همین است و نیازی به ترس نیست و می‌تواند او را یک لقمه چربش کند. در عرض یک چشم به هم زدن به الاغ حمله كرد و او را درید.

غرور و دست کم گرفتن طرف مقابل، همیشه دردسرساز است و باید با تدبیر و اندیشه با دشمنان طرف شد. گاهی یک نگاه غضب آلود از صدها مشت و لگد کارسازتر خواهد بود.‏



طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar