تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
مرد جوانی سوار بر اتومبیل آخرین مدلش، از یك كارواش بیرون آمد. او با چنان تبختری رانندگی می‌كرد كه گویا یگانه مرد پولدار جهان است. عابران پیاده هر از گاهی به او و اتوموبیلش خیره می‌شدند و مرد جوان، زیرچشمی از اینكه توجه دیگران را به خود جلب كرده است، به خود می‌بالید. جوانك غرق در افكار خود بود كه ناگهان صدای برخورد شدیدی را شنید. با قدرت هر چه تمام‌تر پای خود را بر پدال ترمز نهاد و پس از توقف خودرو، پیاده شد.

بقیه در ادامه مطلب
نگاه مرد جوان به در خودرواش افتاد. كه بر اثر برخورد یك پاره آجر به شدت قُر شده بود. او به شدت عصبانی شد و با نگاه خشمگین به دنبال شخصی می‌گشت كه این آجر را پرتاب كرده است، ناگهان مرد جوان نگاهش به كودكی افتاد كه بین دو خودرو پارك شده ایستاده بود، او حدس زد كه این كودك آجر را پرتاب كرده است. به سرعت خود را به پسرك رساند و دست خود را برای نثار یك سیلی محكم به صورت پسرك بالا برد. در همین لحظه پسربچه با صدایی لرزان و آلوده به وحشت، رو به مرد جوان گفت: «می‌تونی به من كمك كنی برادر معلولم را كه صندلی چرخدارش واژگون شده است، به در خانه برسانی. خانه ما همین روبروست. كودك ادامه داد، هر چه داد و فریاد كردم هیچ كس به كمكم نیامد و چون برادر كوچك و معلولم به شدت درد می‌كشید، چاره‌ای جز پرتاب آجر به ماشین شما ندیدم و این كار را كردم. مرد جوان پسرك را در آغوش گرفت و به او دلداری داد، سپس با تلاش فراوان صندلی چرخدار برادر پسرك را به حالت اول بازگرداند و آنها را تا در خانة قدیمی و محقرشان مشایعت كرد. پس از آن مرد تا زمانی كه سوار بر خودروی زیبایش بود، هیچگاه آن در قُر شده را تعمیر نكرد و با دیدن جای آن آجر به خود می‌گفت: گاهی یك تلنگر كوچك می‌تواند به انجام كارهایی بزرگ منتهی شود.


طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar