تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
در روزگاران قدیم در یک دهکده دورافتاده، چند خانواده کوچک زندگی می‌کردند. یک شب همسر یکی از این ساکنان به شدت مریض شد. شوهر این زن با خود فکر می‌کرد که این وقت شب پای پیاده، چگونه همسر خود را به شهر برساند و او را نزد طبیب ببرد. ناگهان فکری به ذهنش ‌رسید و نزد همسایه دیوار به دیوار خود که مردی عبوس و خسیس بود ‏رفت. آرام دق‌الباب کرد.

بقیه در ادامه مطلب
پیرمرد با عصبانیّت بر آستانه در ‌آمد و با صدایی غضب‌آلود پرسید، کیست این وقت بی‌موقع؟! مرد که به شدت مأیوس بود، گفت: همسایه، من هستم. پیرمرد در را گشود و گفت: چه می‌خواهی این وقت شب. مرد با صدایی لرزان گفت: الاغت را می‌خواهم. زنم مریض است و باید برای مداوا او را به شهر ببرم. پیرمرد با چشمانی پر خون گفت: الاغ؟! همین چند ساعت پیش الاغم را به یکی دیگر از همسایه‌ها دادم و او برای اجاره، مبلغ خوبی به من داد. برو و فردا بیا شاید بتوانم کمکت کنم. البته باز هم می‌گویم، شاید! مرد که ‏می‌دانست، همسایه‌اش دروغ می‌گوید باز هم اصرار کرد. پیرمرد فریادزنان گفت: الاغ ندارم. الاغ بیچاره که از فریاد صاحبش از خواب پریده بود، ناگهان با صدای بلند عرعر کرد. مرد خطاب به پیرمرد گفت: تو که گفتی الاغت را اجاره داده‌ای؟

پیرمرد که قصد نداشت کوتاه بیاید، با صدایی بلندتر و صورتی حق به جانب گفت: تو چه جور آدمی‌ هستی که حرف من پیرمرد را نمی‌پذیری اما سخنان الاغ را باور می‌كنی؟! ‏





طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar