تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
روزی افسر نگهبان یك پادگان متوجه خستگی سربازانش شد و از آنجایی كه دو روز تعطیلی پیش رو بود خطاب به سربازانش گفت: می‌خواهم تمامی شما را به مرخصی بفرستم. می‌توانید به شهر بروید. گردش كنید، به خرید بپردازید و شب آخر تعطیلی دوباره به پادگان بازگردید.

سربازان از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند. همهمه سربازان بالا گرفته بود و هركس نقشه‌ای می‌چید. تمامی سربازان از مهربانی افسر نگهبان سخن می‌گفتند و از او تعریف و تمجید می‌كردند.

بقیه در ادامه مطلب
ناگهان افسر نگهبان یك بلندگوی كهنه را برداشت و خطاب به سربازان گفت: قبل از رفتن برای بازدید به آسایشگاه‌ها می‌آیم و هركس حائز شرایط رفتن بود، می‌تواند به مرخصی برود.

افسر نگهبان پس از چند دقیقه به آسایشگاه‌ها سركشی كرد. در اولین آسایشگاه سربازی بود كه از لحاظ هوش و زرنگی زبانزد عام و خاص بود. افسر نگهبان به او گفت: كلاهت را بردار. سرباز كلاهش را برداشت. ناگهان افسرنگهبان گفت: چقدر موهایت بلند است. اگر می‌خواهی به شهر بروی سریع به نزد آرایشگر برو و موهای خود را كاملاً كوتاه كن. سرباز به سمت آرایشگاه رفت، اما از شانس بد او آرایشگر به مرخصی رفته بود. سرباز باهوش با خود می‌اندیشد كه افسر نگهبان باید صدها سرباز را ببیند و یادش نیست كه از من چه ایرادی گرفته بود. دوباره به آسایشگاه برگشت و خطاب به افسر گفت: جناب سروان همان‌طور كه گفته بودید پوتین‌های خود را واكس زدم و آن‌ها را برق انداختم. افسر نگهبان به پوتین‌های براق سرباز نگاه كرد و به او گفت: آفرین. این هم برگه مرخصی تو، اما یادت باشد كه دفعه بعد حتماً پوتین‌هایت را تمیز و براق كنی.




طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar