تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
گاوچرانی برای انجام كارهای خود مجبور شد به شهر بیاید، در نیمه راه گرما و گرسنگی امان او را برید.

گاوچران در شهری كه به غریبه‌آزاری شهره بودند، مجبور به توقف شد. به داخل كافه‌ای رفت و درخواست غذا و آب كرد. مرد شروع كرد به خوردن غذا و پس از آن كه از كافه خارج شد،دریافت كه اسبش را ربوده‌اند.

بقیه در ادامه مطلب
گاوچران دوباره به كافه بازگشت و با همان تبحر در هفت‌تیركشی‌اش، چند تیر هوایی شلیك كرد و پرسید: چه كسی اسب مرا دزدیده است؟ از كسی صدایی درنیامد.

گاوچران خطاب به جمعیت حاضر گفت: من یك لیوان دیگر آب می‌خورم و تا آن وقت بایـــد اسب من جلو در باشد وگرنه آن كاری را كه در تگزاس انجام دادم، خواهم كرد. همه خود را جمع و جور كردند. گاوچران لیوان آب را آرام‌آرام نوشید و به سوی در خــــروج رفت و دید كه اسبش آماده و زین كرده در كنار كافه به میله‌ای بسته شده است.


كافه‌چی كه از این رفتار گاوچران متعجب شده بود آرام به كنار او خزید و گفت: جان من بگو كه تو در تگزاس چه كرده بودی؟ گاوچران گفت: آنجا هم اسب مرا دزدیدند و مجبور شدم بقیه راه را پیاده بروم.




طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar