تبلیغات
Every Thing U Want

Every Thing U Want
 
قالب وبلاگ
سر بازیگوش كه تمامی اعضای خانواده و همسایه‌ها از دست او به ستوه آمده بودند، برای اولین بار وارد مدرسه شد و پشت صندلی خود در كلاس اول دبستان نشست. روز اول، دوم و سوم... این پسر بازیگوش هر روز صبح سروقت به مدرسه می‌رفت و درست سروقت هم به خانه بازمی‌گشت. پدرومادر این پسر بچه گمان می‌كردند كه فرزندشان سر به راه شده است و هر روز او را تحسین می‌كردند.

بقیه در ادامه مطلب
سیل جایزه‌ها یكی پس از دیگری برای این پسربچه سرازیر شد. تا این كه یك روز ساعت از 12 گذشت و او به خانه بازنگشت. مادر كه به شدت نگران شده بود در كنار خیابان انتظار پسرك را می‌كشید. تا این كه حدود ساعت 2 بعدازظهر پسربچه با قیافه‌ای آویزان به خانه رسید. مادر سراسیمه از او پرسید، كجا بودی تا حالا؟! پسرك جواب داد، امروز معلم سؤالی را در كلاس مطرح كرد و هیچ كس به این سؤال جواب نداد الا من. پس از این كه من پرسش معلم را پاسخ گفتم او مرا كشان‌كشان به نزد مدیر برد و او من را مورد توبیخ قرار داد. مادر كه به شدت عصبانی شده بود، گفت: یعنی چه؟ من از مدیر شكایت خواهم كرد. حالا به من بگو كه معلم چه سؤالی از تو پرسید؟ پسرك گفت: معلم خطاب به همه پرسید كه كدام یك از شما چسب بر روی صندلی من ریخته است؟


طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ rasam noroz ali ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar